|
من و خستگی هام...
|
|
سلام .. این پست رو میذارم با یه منظور خاص... این شعر قرار بود چند وقت دیگه برسه به دست اشک .. راستی، من بزرگ شدم ... رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت... راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد ولی امید، بر وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را، با اشک های دیده شستشو دهم رفتم، که ناتمام بمانم در این سرود، رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم، مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود، عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح، بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم، در لابه لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان، فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم، از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال، به آغوش سرد هجر، آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه، در حرارت سوزان خود بسوز، دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم، مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش، در دامن سکوت به تلخی می گریستم
+
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 4:45 نويسنده بانوی خسته
|
بازم یه پست جدید ... دارم آهنگ گوش می کنم .. تو یه دردسر بزرگ افتادم .. هیچکس جز خدا نمیتونه کمکم کنه. داره بارون میاد ... هنگ کردم عجیب !!! یه عالم علامت سوال تو ذهنمه ... خیلی بده که نمیدونی قراره فردا چی پیش بیاد ... ! نمیتونم بیشتر از این بنویسم ... *************** ای معنای انتظار، یک لحظه بایست.. دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست.. یک لحظه بایست، یک جمله بگو : تکلیف دلی که عاشق کردی چیست ؟؟؟
+
تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 2:15 نويسنده بانوی خسته
|
گفت در عشقت وفادارم، بدان... من تو را بس دوست می دارم، بدان شوق وصلت را به سر دارم، بدان... چون تویی مخمور، خمارم، بدان با تو شادی می شود غم های من، با تو زیبا می شود فردای من روزگار اما وفا با ما نداشت... طاقت خوشبختی ما را نداشت... پیش پای عشق ما سنگی گذاشت، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه، هجران بود و بس، حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی، غم نبود، در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود، سهم من از عشق، جز ماتم نبود با من دیوانه، پیمان ساده بست، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست، این خبر، ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست، رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است، خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد، این گدا مشمول آن رحمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست، با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم، باده نوش غصه ی او، من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم، ذره ذره آب گشتم، کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را، سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من، از من گذشتی خوش گذر، بعد از این، حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر، دیشب از کف رفت، فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند، بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ؟؟؟ عشق دیرین ، گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما ، مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است ، باش با او ، یاد تو ما را بس است
+
تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 3:57 نويسنده بانوی خسته
|
بازم اومدم تا بنویسم .. اما این دفعه، از یه حس متفاوت... یه حسی که با یه اتفاق شروع شد.. یه پنجشنبه... یه پنجشنبه تو ماه اردیبهشت، که نمیدونم اسمشو بذارم یه روز خوب، یا یه روز ..... به هر حال، هر چی که بود، شروع یه زندگی جدید بود و روزهایی تکرار نشدنی ... نمیخوام و نمی تونم بیشتر از این بگم .. فقط فهمیدم که گاهی اوقات، یه سری اتفاقایی تو زندگی می افته، که ممکنه به خاطرش، خیلی چیزهارو از دست بدی، یا از خیلی چیزها محروم بشی، اما تو دلت و با خودت میگی : ارزشش رو داشت ... اگه بازم تو اون موقعیت قرار بگیری، همون تصمیم رو می گیری ............. یه پنجشنبه، سرنوشتم رو عوض کرد ... به خیلی از آرزوهام، تو یه مدت خیلی کوتاه رسیدم ... خیلی چیزا یاد گرفتم ... به جز خدا، یک نفر دیگه شریک این حس بود .. اونم کسی نبود جز عشقم===> ریحانه .. ریحانه بهترین و مهربونترین دوستی بود که تو عمرم پیدا کردم ... یه خواهر... امیدوارم همه ی شما، به همه ی آرزوهاتون برسین .. الان ساعت ۲:۵۵ نیمه شبه و ناخودآگاه اومدم نت، تا اینارو بنویسم ... کاش زمان برگرده به عقب ... وقتی ستاره نیز سوسوی روزنی به رهایی نیست، آن چشم شب نخفته، چرا پای پنجره با آن نگاه غمگین، تا ژرف آسمان را می کاوید ؟؟؟؟ آن گاه، بازمی گشت، نومید، و می گریست ... !
+
تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 3:1 نويسنده بانوی خسته
|
حالم گرفته و داغونم ... هیچ وقت تو عمرم ، این حالت رو نداشتم .. حس مرگ و خستگی شدید روحی و جسمی ...
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:38 نويسنده بانوی خسته
|
بازم اومدم ... ممنون از همه ی دوستای عزیزی که اومدن و بهم سر زدن .. ******************* بال و پر ریخته مرغم به قفس، تا گشایم بال و پر، پر پروازم نیست... تا بگویم که در این تنگ قفس، چه به مرغان چمن می گذرد، رخصت آوازم نیست... !!!
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:13 نويسنده بانوی خسته
|
سلام .. اصلا نمیدونم چرا گفتم سلام .. شاید طبق عادت .. حالم گرفته و داغونم .. ۱ چیزایی از دیروز دست به دست هم داده و داره جونمو به لبم میرسونه. بس که گفتم خسته م و خسته شدم، واسه خودم شده یه عادت ! فکرا دارن طبق معمول، تو سرم رژه میرن ( رژه ی تند !! ) ... از امروز بعد از ظهر که با دوستم رفتم بیرون، یه چیزی پیش اومد که ته ته ته قلبمو می لرزونه .. البته هیچ کی نفهمید .. شکر ... یه چیز دیگه : امروز آقای شاه ولی، اومده بود بیرون .. منم بیرون بودم .. یه جایی، بهم زنگ زد و گفت داره میره خونه .. میدونین چی بده ؟؟؟ من دیدمش بیرون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما نفهمیدم چرا گفت داره میره خونه ... میدونستم اومده کشیک بده .. منم سعی کردم تا می تونم حرصشو در بیارم... خودمونیم====> موفق هم شدم .. اما بهش نگفتم .. خداییش فکر کن! چقدر زشته این کار !!! بهم میگه دارم میرم خونه، من ببینمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!! غیر قابل درکه ... بگذریم ... اینارو بهش نگفتم و هیچ وقت هم نمیگم .. مطمئنم دیگه اینجا نمیاد که بخواد اینارو ببینه ... در نهایت بی شرمی، هر مزخرفی به ذهنش میرسه، به آدم میگه ... تحمل این وضعیت و این آدم با این همه رفتار زشت، خارج از ظرفیت منه... واسه همین گفتم از زندگیم خط خورد .. واقعا هم خط خورده ... این دفعه با هر وقت دیگه ای فرق داره... من خسته شدم .. یکی بفهمه لطفا ... لعنتی .......
+
تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:13 نويسنده بانوی خسته
|
اومدم بگم بعضی وقتا یه چیزی رو از دست میدی، جاش یه چیز دیگه به دست میاری .. وای به اون روزی که چند تا چیز رو با هم از دست بدی و هیچی رو نتونی بذاری جاش... خداییش خیلی دردناکه. به نظرم فاجعه ست ... البته اون چیز ممکنه هر چیزی باشه ... بدترینش آدمه .. اگه کسی رو از دست بدی، کسی که کلی امیدت بهش بود و کلی روش حساب می کردی و میشه گفت همه زندگیت بود، بعدش بخوای چیزی یا کسی رو جایگزینش کنی، میبینی یه دنیا هم که بهت بدن، اون نمیشه ... متاسفم ...
+
تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:26 نويسنده بانوی خسته
|
آه، ای عشق تو در جان و تن من جاری، دلم آن سوی زمان با تو آیا دارد وعده ی دیداری ؟ چه شنیدم ؟ تو چه گفتی ؟ آری ؟!
+
تاريخ شنبه دهم مرداد 1388ساعت 5:19 نويسنده بانوی خسته
|
اومدم بگم از امروز صبح یه چیزی رو فهمیدم ..
فهمیدم خدا هست ... درسته یه جاهایی منو ندید و صدامو نشنید ، اما حالا فقط میگم خدا هست.. تا دیشب منتظر امروز بودم ... منتظر بودم امروز بشه و بفهمم هست یا نه .. امروز یه روز معمولی و عادی نبود .. اصلا عادی نبود .. الان که دارم می نویسم ، حس می کنم خودمم حال طبیعیمو ندارم و ........ بگذریم .. طبق معمول ، دلم گرفته .. اما سکوت قشنگ ترین حالت ممکنه .. راستی !! یه آرزوییم کردم و خیلی زود بهش رسیدم .. منتظرم شنبه برسه .. شنبه واسم یه روز خیلی خیلی مهمه .. امشب در سر شوری دارم ...................
+
تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 2:47 نويسنده بانوی خسته
|
خیلی بده ندونی کجای زندگی طرفی و قراره چی بشه و کجا بودی و چی ها شد .. نه ؟؟؟
+
تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 2:23 نويسنده بانوی خسته
|
سلام ..
امروز شنبه بود . شب خیلی بد خوابیدم. صبح که بیدار شدم، حالت تهوع داشتم و سرگیجه .. بعداز ظهر به هر زحمتی بود، حاضر شدم و رفتم دیدمش و باهاش خداحافظی کردم. میخواست بره مشهد .. خیلی چیزا تو دلم مونده که میخوام بنویسم اما فعلا حالم خوب نیست..
+
تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:7 نويسنده بانوی خسته
سلام ... اینجا می نویسم .. از هر چیزی که اذیتم میکنه و نمی تونم به زبون بیارم .. خوش اومدین ...
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 3:13 نويسنده بانوی خسته
|